دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...

سلامی دوباره

باید منو ببخشید که  دیر به دیر به روز رسانی میکنم. (بیایید من بعد به جای عبارت غریب و نا مانوس آپ کردن از عبارت به روزرسانی استفاده کنیم. با تشکر)

یکی از دوستان به نام علی (تنهای تنها) از این بنده ی حقیر گله مند شده اند که چرا نظراتشون رو تایید نمیکنم و منتشر نمیشه. میخواستم اگه هنوز به این وبلاگ میان به عرض برسونم که برای اینکه من بتونم نظراتشون رو منتشر کنم، نظرشون رو به صورت خصوصی ثبت نکنن تا امکان انتشار داشته باشه. با تشکر.

اگه موافقید بعد از اینهمه وقت بریم سراغ یکی دیگه از اشعار وحشی:

می روم نزدیک و حال خویش میگویم به او

آنچه پنهان داشتم زین پیش، میگویم به او

 

گشته ام خاموش و پندارد که دارم راحتی  

چند حرفی از درون ریش   میگویم به او

 

غافل است او از من و دردم شود هر روز بیش

اندکی زین درد بیش از پیش میگویم به او

 

غمزه ات خونریز و دل در بند لعل نوشخند

دل نمیداند جفای خویش، میگویم به او

 

گرچه وحشی دل از او برکند، می رنجد به جان

گر بد آن دلبر بد کیش میگویم به او

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:26  توسط وحشی | 
سلام

بعد از یک غیبت طولانی، دوباره به این وبلاگ اومدم.

خیلی از دوستان نا آشنا که کامنت گذاشته بودند گفته بودند که با خواندن اشعار وحشی داغ عشق دیرینشان دوباره زنده شده و دلشان به تب و تاب افتاده. من به عنوان کوچکترین شهروند ایرانی اذعان دارم که قصدم از ایجاد این وبلاگ نمک پاشیدن به زخمهای کهنه ی دوستان نبوده و اعتراف میکنم که موقعی که این وبلاگ را راه اندازی کردم خود دچار شکست عشقی شده بودم و اشعار وحشی حس همدردی شاعری ایرانی که 400 سال قبل از من میزیسته را به من منتقل میکرد و کمی تسکین میافتم. تا اینکه بالاخره نور رحمت الهی بر قلب من تابید و هدف آفریدگار عالم و پروردگار خود را از انداختن این غم مقدس در دلم فهمیدم و از غم عشق آزاد شدم و از آن روز اشعار عاشقانه ی شعرای کهن ایرانی را جور دیگری معنی میکنم. و کنون که نگارنده ی این سطورم، نه تنها عاشق آن بت سنگین دل سیمین بناگوش، که عاشق همه ی آفریده های معشوقم و به همه ی مردم دنیا و موجودات زنده و نباتات و زمین و زمان عشق میورزم. از همینجا برای تمام مردم دنیا و تمام کسانی که بعد از این خواهند زیست آرزوی تجربه ی عشق حقیقی را دارم.

جهت جبران همه ی اشعاری که از دوری و فراق و درد و ناله در این وبلاگ زدم، این شعر وحشی را تقدیم میکنم به همه ی دوستان:

چه فروشدی به کلفت، چه شدت چه حال داری

برو و بکش دو جامی که بسی ملال داری


دل تو ست فارق از غم که شراب عیش خوردی

تو به عیش کوش و مستی که فراغ بال داری


تو نشسته در مقابل، من و صد خیال باطل

که به عالم تخیل به که اتصال داری


به کدام علم یارب به دل تو اندر آیم

که ببینم و بدانم که چه در خیال داری


به ترشح عنایت غم بازمانده ای خور

تو که کاروان جانها به لب زلال داری


چه خوش است از تو وحشی ز شراب عشق، مستی

که نه خسته ی فراقی نه غم وصال داری

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 20:30  توسط وحشی | 
 

ای مرغ سحر، حسرت بستان که داری؟

این ناله به اندازه ی حرمان ِ که داری؟

 

ای خشک لب بادیه، این سوز جگر تاب

در آرزوی چشمه ی حیوان ِ که داری؟

 

ای پای طلب اینهمه خون بسته جراحت

از زخم مغیلان بیابان ِ که داری؟

 

پژمرده شد ای زرد گیا برگ امیدت

امید نم از چشمه ی حیوان ِ که داری؟


ای شعله ی افروخته، این جان پر آتش

تیر از اثر جنبش دامان ِ که داری؟

 

ما خود همه دانند که از تیرِ که نالیم

این ناله تو از تیزی مژگان ِ که داری؟

 

وحشی، سخنان تو عجب سینه گداز است

این گرمی طبع از تف پنهان ِ که داری؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:10  توسط وحشی | 
چندی پیش من شعری از وحشی را در وبلاگ گذاشته بودم و در ادامه ی بعضی از مصراعهایش علامتهایی از جمله  و  گذاشته بودم. پیرو این حرکت، بعضی دوستان این حرکت من را به باد انتقاد گرفتند، از آن جمله است:

"اگه راجع به مصراع به طبیب من که گوید که چه زار وناتوانم نظر نمی دادین می مردین ؟ای ×××××× که هر چیزی را به بازی می گیرین در حیرتم چه جوری شما را که این قدر با نمکین چرا ××××××××× استفاده نمیکنن؟ ×××××××. این همه جسارت را باور کردید چون میدونم مستحقش هستین در اخر هم میگویم قدر زر زرگر بداند قدر گوهر گوهری"

"گذاشتن علامتدر جلوی شعر این شاعر محترم کاری بس بی ادبانه و ××××××× است از اینکه نوشته مرا تا آخر نخواندید سپسگزارم"

بعد از دیدن این نظرات دوستان، بسیار ناراحت شدم، چرا که مگر راهی بهتر برای انتقاد وجود نداشت؟ آیا وقتی انتقاد میکنیم میخواهیم در شخص مقابلمان اثر بگذارد یا خیر؟ یا اینکه میخواهیم لج کند و بدتر کند؟ آیا این است راه و رسم امر به معروف و نهی از منکر؟ آیا باید وقتی کسی را مطلع از عمل اشتباهش میکنیم شخصیتش را نیز زیر سوال ببریم؟ باید او را خورد کنیم؟ آیا فکر میکنید اینگونه انتقاد کردن اثری هم خواهد داشت؟

من چون بیشتر از آنکه به طرز گفتن طرف مقابل نگاه کنم به معنی و مفهوم و منظورش مینگرم، بعضی از این انتقادات را وارد دانستم و به آن عمل هم میکنم. ولی آنچه مرا آزار میدهد این است که اگر روش انتقادمان را تغییر ندهیم هیچگاه و در هیچ زمینه ای پیشرفت نخواهیم کرد.

بیایید یک تنه به قضا نرویم. در مورد دیگران به این راحتی قضاوت نکنیم و همدیگر را دوست بداریم...

در همین باب این شعر وحشی خالی از لطف نیست:

بگذران دانسته از ما گر ادایی سر زده است

بوده نا دانسته گر از ما خطایی سر زده است

 

آخر ای صاحب متاع حسن، این دشنام چیست؟

در سر دریوزه گر از ما دعایی سر زده است

 

الله الله محرم راز تو سازم حرف و صوت

این زبان و تیغ اگر حرفی ز جایی سر زده است

 

التفات ابر رحمت نیست ورنه بر درت

تخم مهری کشتم و شاخ وفایی سر زده است

 

ابر رحمت گر نبارد گو سموسش خود مسوز

بعد صد خون جگر کاینجا گیایی سر زده است

 

هست وحشی بلبل این باغ و مست از بوی گل

از سر مستی است گر از وی نوایی سر زده است

 

موفق و سربلند باشید... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:41  توسط وحشی | 

 

یار ما بیرحم یاری بوده است

عشق او با صعب کاری بوده است

 

لطف او نسبت بمن این یک دو سال

گر شماری یک دو باری بوده است

 

تا به غایت ما هنر پنداشتیم

عاشقی خود عیب و عاری بوده است

 

لیلی و مجنون به هم میبوده اند

پیش از این خوش روزگاری بوده است

 

میشنیدم من که این وحشی کسی است

او عجب بی اعتباری بوده است

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 8:20  توسط وحشی | 

 

یک همدم و همنفس ندارم

میمیرم و هیچ کس ندارم

 

گویند بگیر دامن وصل

میخواهم و دسترس ندارم

 

دارم هوس و نمیدهد دست

آن نیست که این هوس ندارم

 

گفتی گله ای ز ما نداری

دارم گله از تو، پس ندارم؟

 

وحشی نروم به خواب راحت

تا تکیه به خار و خس ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 9:2  توسط وحشی | 

 

نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص

کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص

 

کار دشوار است بر من، وقت کار است ای اجل

سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص

 

کشتی تابوت میخواهم که آب از سر گذشت

تا به آن کشتی کنم خود را از این طوفان خلاص

 

چند نالم بر درش ای همنشین زارم بکش

کو رهد از درد سر، من گردم از افغان خلاص

 

بست وحشی با دل خرم از این غمخانه رخت

چون گرفتاری که خود را یابد از زندان خلاص

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 5:37  توسط وحشی | 

 

جایی روم که جنس وفا را خرد کسی

نام متاع من به زبان آورد کسی

 

یاری که دستگیری یاری کند کجاست؟

گر سینه ای خراشد و جیبی دَرَد کسی

 

یاریست هرچه هست و ز یاری غرض وفاست

یاری که بی وفاست کجا میبرد کسی؟

 

دهقان چه خوب گفت چو میکند خار بن

شاخی کش این بر است چرا پرورد کسی

 

وحشی برای صحبت یاران بی وفا

خاطر چرا حزین کند و غم خورد کسی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 8:53  توسط وحشی | 
 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

                       فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود

                      جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

                        ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

                        به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

                 من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

               موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

                  گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                    مردم، آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

                             تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

                          چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

                        شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

                     عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

                          دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

                            قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو

                        از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

                    از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

            بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

            ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم

                         کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

                        جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

                             که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

                           چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

 

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

                 چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

                  سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

                            از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

                         لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

 

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

                خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

                 طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

 

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

                         الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

                       کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

 

اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم

                  خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

                  حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

                   خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

                  سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 9:59  توسط وحشی | 
 

ما را دو روزه دوری دیدار میکُشد

زهریست این که اندک و بسیار میکُشد

 

عمرت دراز باد که ما را فراق تو

خوش میبرد به زاری و خوش زار میکُشد

 

مجروح را جراحت و بیمار را مرض

عشاق را مفارقت یار میکُشد 

 

آنجا که حسن دست به تیغ کرشمه برد

اول جفا کشان وفادار میکُشد

 

وحشی چنین کُشنده بلایی که هجر اوست

ما را هزار بار، نه یک بار، میکُشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 6:30  توسط وحشی |